میگويند اگر انسانی چيزی را از ته دل از خدا بخواهد خواستهاش اجابت میشود؛ يقيناً درست است چرا كه ديشب به خواستهی دلم رسيدم! : خوابت را ديدم، كه دست در دستم نهادهای و با تو در يك هوای بارانی مثل همين روزها قدم میزنم . . . ؛ چقدر غرق لذت بودم . . . صبح كه صدای زنگ ساعت به صدا در آمد تنها خدا میداند كه همه آن خواب چگونه چون آواری بر سرم ويران شد و اندوه دلم را افزون كرد . . . و همينطور با خود درگير بودم كه يك آن انديشيدم كه مگر من نمیخواستم كه چنين لحظاتی را با تو داشته باشم؟! ديگر چه میخواهم؟ . . . تازه چه كسی میداند كه كدام يك از دنياهای ما واقعیتر است! دنيای بيداری يا دنيای خواب؟! پس میتوانم به خود همچون خيلی از چيزهای ديگر كه با خود فريبی خود را راحت كردهام بباورانم كه با تو بودم با تو. با هم راه رفتيم و دلت با من بود و همين برايم كافی بود. دستت در دستم و دلت با دلم. همين! و من زيستم و حس كردم آن دنيايی را كه در با تو بودن میتوانست باشد پس به مرادم رسيدم و از خدای مهربان كه به ندای خالص دل من پاسخ داد بايد سپاسگزار باشم چرا كه مرحمتی بس عظيم بر اين بندهاش ارزانی داشت!
اما نه . . . به اين راحتیها نمیشود به اين حرفها باور داشت: بیاعتنايیات امروز، كافی بود تا همهی آنچه را كه ساخته بودم از نو ويران كند و به من بفهماند كه همچنان بیتوام و تنها.